تبليغاتX
در بسته - مطالب قبلي- نشر مجدد

در بسته

مقالات و نوشته هاي شخصي رضا پدرام در کنار ترجمه داستانهاي كوتاه و حرفهایی که برای دل خودم می نویسم

مطالب قبلي- نشر مجدد

معادل مؤدبانه ( به تو مربوط نيست ) در زندگي امروزي چيست؟

نويسنده:‌  رضا پدرام

 

دردنيا امروز ما كه ظاهر و چهره پيداي قضيه حرف اول را مي زند و به قول قديمي ها، عقل مردم به دريچه چشمشان محدود شده است، همه سعي دارند خود را زيبا و قابل قبول بنماينانند و طبعاً وقتي قاعده چنين است خيلي از گفتني ها و جملات صريح و بي پرده، مجالي براي گفتن پيدا نميكنند و هر جمله اي چه در زمان خوشي و چه در زمان خشم، به چاقوي تيز مصلحت سپرده مي شود تا هرگوشه آن كه امكان دارد در ذهن شنونده ،درنگي بر ادبي و خوب نبودن گوينده ايجاد كند، از بيخ و بن قطع گردد. تا اينجاي موضوع كه مشكلي نيست، خيلي خوب است كه از حرفهايمان بوي صلح و دوستي نمايان باشد واز تند گفتن و ناسنجيده گفتن جلوگيري شود. اما بعد ديگر اين قضيه كه به بي مبالاتي و به نوعي فضولي يك طرف در سئوال كردن و ابراز نظر كردن بر ميگردد،‌طرف دوم را در شديد برخورد كردن يا ساكت ماندن، در دو دلي و برزخ نگه مي دارد. بگذاريد با بيان مثالي موضوع را بازتر كنم:

در خانواده يا محيط كار با دو نوع افراد سروكار داريم:‌گروهي كه خواسته يا ناخواسته سرشان به كارشان گرم است و در مورد شما،‌شخصيت و كارهايتان حرفي براي گفتن ندارند. اما گروه دوم كساني ند كه خود را در صميمت با شما شريك احساس ميكنند و بر همين اساس به خود اجازه مي دهند درمورد هر آنچه به شما مربوط است،‌اظهار نظر كنند. سئوالات و حرفهايي ازين قبيل كه چرا اين لباس را پوشيده اي؟ چرا كفشهايت  اين مدلي است؟ چرا موهايت را بلند يا كوتاه كرده اي؟ چرا آرايش چهره ات چنين يا چنان است؟ چرا در فلان نوشته ات فلان كلمه را به كار نبرده اي؟ و گاهي پا را ازين هم فراتر گذاشته و مي پرسند: در برخوردت با فلاني چرا آرام صحبت ميكردي؟ چرا به فلان عضو خانواده ات اجازه درس خواندن ميدهي؟ و چراهايي ازين قبيل. حتي گاهي كه به خود زيادي مطمئن هستند و خود را بهترين و عاقلترين و با تكيه بر تجربيات زندگي خويش، كاملترين احساس ميكنند، به اين هم بسنده نكرده و در خصوصي ترين عرصه هاي زندگيت ( مسائل عاطفي و جنسي) سرك كشيده،‌سئوالاتي مي پرسند و نظر ميدهند. خوب حالا سئوال من اينست كه در برخورد با چنين اشخاصي كه موقعيت شغلي، اخلاقي يا مصلحتي كه  بيشتر از آن ياد كردم،‌ايجاب ميكند تا مؤدب باشيد، اگر بخواهيد به سئوالاتش جواب ندهيد و او را متوجه كنيد كه درين باره ديگر حرفي نزند،چه ميگوييد؟ معادل مؤدبانه جمله ( به تو ربطي ندارد و لطفاً ساكت باش) براي استفاده در مقابل اين افراد چيست؟

طبيعي است كه اگر در مقابل اين افراد از خود واكنشي نشان ندهي، خودشان نمي فهمند يا نميخواهند بفهمند . شايد هم از كنجكاوي در مورد مسائل شخصي ديگران لذت مي برند. اگر در مقابل اينگونه اشخاص سكوت كني، همچنان مي پرسند و نظر مي دهند. اگر با ايشان در صحبت همراهي نكنيد و از دادن جواب مستقيم طفره روي ، بيشرمانه سئوال خود را به گونه اي ديگر تكرار ميكنند. اگر با تغيير چهره و پوزخند با ايشان برخورد كني، فكر ميكنند مسخره شان ميكني و بالطبع ناراحت مي شوند. پس بايد چه كنيم؟

خوشحال ميشوم شما هم به اين مسئله فكر كرده، نظر خود را درين باره بنويسيد و راهكار و حربه كارآمدي را در مقابله با چنين افراد بيان كنيد. البته به شرط آنكه سرحرفتان باشيد و اگر امروز، فردا، يا دهها سال بعد خودتان اين اخلاق را پيش گرفتيد و ديگران در مورد خودتان همين راه را پيش گرفتند، غضبناك نشده و مطيع آنچه خود مي گوييد باشيد.

+ نوشته شده در  18 Oct 2006ساعت 11:31  توسط رضا پدرام  |  2 نظر

 

 شاد بودن هنر است، شاد كردن هنري بالاتر

زماني كه دري از خوشحالي برويمان بسته ميشود، در ديگري باز ميشود، اما عادت ما اين شده كه تا مدتها افسوس بسته شدن آن در را بخوريم، تا باز شدن در جديد را.

منشأ خوشي در مسائل و موضوعات اطرافمان نيست، بلكه خوشحالي بايد از درون خودمان سرچشمه گيرد، آنچه ما مي بينيم و لمس ميكنيم يا كارهايي كه ديگران براي شادي ما انجام ميدهند، خوشي نيست، آنچه ما به آن مي انديشيم و احساس ميكنيم و آنرا ابتدا براي ديگران و سپس براي خود انجام ميدهيم، شادي واقعي است.

(هلن كلر)

 

+ نوشته شده در  16 Oct 2006ساعت 13:29  توسط رضا پدرام  |  یک نظر

به خاطر تو روئيده ام

بر بادم ده ،

 اقاقياي من ،سرشار از تمناي پرپر شدن در دستهاي توست .

 

به خاطر تو ،

گل داده ام ،

مرا بچين ،

 غنچه سوسن من ،مرده بود ميان شمع شدن و شكفتن .

 

به خاطر تو

جاري شده ام ،

مرا بنوش ،

 بلور رشك مي برد به زلال چشمه سار من .

 

به خاطر تو

بال درآورده ام

شكارم كن ، پروانه شبم ،

پر مي زند بر گرد شعله بي شكيب تو .

 

به خاطر تو رنج خواهم برد

متبرك باد زخم عشق تو !

متبرك باد تبر و تيشه ، كمند و دام

و ستوده باد صليب و عطش !

 

يارا !

در خون خود خواهم غلتيد ،

كدام گل سينه ي زيبا ، كدام گوهر گرانبها ،

زيباتر و گرانبهاتر از تيغ خونچكان عشق تو ؟

+ نوشته شده در  14 Oct 2006ساعت 13:45  توسط رضا پدرام  |  3 نظر

 

دوستي هاي امروزي، حقيقت يا واقعيت؟

به قلم:رضا پدرام

 

هر وقت سخن از دوستي و محبت به ميان مي آيد، فطرتاً بايد احساس خوشايندي به انسان دست بدهد و به مصداق شعر معروف:

 درخت دوستي بنشان كه كام دل به بار آرد         نهان دشمني بركن كه رنج بي شمار آرد

 كام دل انسان برآورده شود. اما امروزه، بعضي افعال و كلمات معني حقيقي خود را از دست داده و معني واقعي به خود گرفته اند. ميدانيد فرق بين حقيقت و واقعيت چيست؟ حقيقت آن چيزي است كه بايد باشد و در هر زمان و مكان بدون تغيير و ماندگار باقي مي ماند، اما واقعيت تعبيري از حقيقت است كه نظر به خواست ها و نيازمندي هاي هر زمان، رنگي نو به خود ميگيرد و بسيار ديده شده كه واقعيت يك چيز در ده سال قبل، با واقعيت فعلي آن كاملاً در تضاد است.

دوستي ها و محبت هاي امروزي هم عيناً  ناگزير از پذيرفتن اين امر شده است. حقيقت محبت  كه بسيار زيبا، دوست داشتني و دلنواز است، امروزه به  واقعيت هايي چون نيازمندي، مصلحت انديشي، ترجيح دادن بدتر بر بد و چيزهايي ازين قبيل تغيير ماهيت داده، اما هنوز با كمال بي شرمي به همان نام قبلي مسماست.

 در دروني ترين سطوح زندگي فاميلي، اگر فردي ادعا ميكند كه همسر يا شوهرش را دوست دارد، اين دوست داشتن بخاطر شخصيت و منش طرف مقابل نيست، بلكه چون داراي خصلت هايي باب ميل او مي باشد ، دوست داشتني و سزاوار محبت ورزيدن شده است. زيبايي، پولدار بودن، خانواده دوستي، سربه خانه بودن، براي زندگي و شريك آن ارزش قائل شدن و در يك كلام ايده آل نسبي بودن ، چراهايي است كه باعث محبت مي شود، اما فراموش نكنيم اين گونه محبت تنها قالب پوشالي محبت است نه حقيقت ذاتي آن.

در ديگر سطوح زندگي اجتماعي، اگر همكاري همكارش را ، همسايه اي  همسايه اش را  دوست دارد و يا دونفر به هر طريقي به هم اظهار دوستي ميكنند، اگر خوب به رفتار و كنه ضميرشان دقيق شويم، در اين دوستي تنها به دنبال رسيدن به رفع نيازمندي خود هستند و سعي ميكنند در وجود به ظاهر دوست خود ، حس نيازمندي خود را برطرف سازند، شايد اگر امروز ، فردا يا فرداهاي ديگر اين حس نيازمندي اشباع گردد، ناخواسته دوستي شان رنگ ببازد  . آيا دقت كرده ايد كه بسياري از دوستان قديمي،  به بهانه كمبود وقت و گرفتاري كه اصلاً وجود خارجي ندارد، امروزه با هم هيچ رفت و آمدي ندارند؟ آيا دليلي جز اين ميتواند داشته باشد؟

مثال ديگر آن، روابط آمر و مادون است. امروز  اگر رئيسي به همكاران زيردستش محبت ميكند و صميميت از خود نشان مي دهد،  شايد يكي از دلايل عمده اش بله گو بودن و مطيع بودن اين همكاران باشد نه توجه به شخصيت كاري و منش صادقانه شان كه باعث شده چرخ كارها خودبخود در مسير درستش راه بپيمايد. چه بسا اگر روزي يكي از همين همكاران صادق و درستكار هميشگي، بجاي بله گفتن بي چون و چرا، از شمشير تيز استدلال استفاده كند، محبتي كه تا ديروز باعث شده بود لحن آمر انه به لحن پدرانه و برادرانه تنزيل كند، به ديدگاهي كاملاً ستيزه جويانه و ملامت گرايانه تبديل شود. كيست كه ادعا كند در زندگي كاريش اين اتفاق نيفتاده است؟

آيا قبول نداريد كه اين نوع محبت ، حقيقت محبت نيست بلكه بيشتر تعبيري مصلحت آميز و خودخواهانه از واژه زيباي محبت و دوستيست؟

مثال براي گفتن زياد است، شايد اكثريت قريب به اتفاق دوستي هاي امروز مشمول اين اصل باشند، از محبت بسياري از دوستان به ظاهر مؤمن به معبودشان گرفته تا محبت اعضاي خانواده به يكديگر ووو.

چه خوب مي شد اگر همانطور كه بعضي چيزها هميشه  حقيقت و واقعيت شان يكي باقي مي ماند، محبت نيز همانطور دست نخورده و بكر باقي مي ماند تا  انسان امروز به معنويت ها و مقدس ها بدبين و بي ايمان نمي شد و تغيير ناپذيرها كه امروز تعدادشان از انگشتان دستها هم كمتر شده، ازين بيشتر زايل نمي گشت.

 

+ نوشته شده در  9 Oct 2006ساعت 11:19  توسط رضا پدرام  |  6 نظر
+ نوشته شده در  7 May 2007ساعت 11:16  توسط رضا پدرام  |