مطالب قبلي- نشر مجدد
(ناگفته هاي يك سرباز ائتلاف كه در افغانستان مأموريت دارد)
به قلم: محمد رضا "پدرام"
سلام همنوع متفاوت. ميدانم شايد حتي ميل به شنيدن حرفهايم را نداشته باشي، شايد بر اين باور ذهني خود پايبند باشي كه من نجس هستم، شايد هم مرا يك متجاوز يا غاصب متكبر سرزمين خودبداني كه پايم را از گليمم درازتر كرده و ميخواهم تو انسان برتر را كه بخاطر باورهايت، نزد خود بهترين انسانها هستي، صحبت كنم.
بگذار گفتني هايم را خلاصه برايت بگويم، زماني كه به دنيا آمدم، من نيز چون تو لباسي بر تن نداشتم و سرشت مرا همان خداوندگاري سرشته است كه تو را نيز. وقتي پا به عرصه حيات گذاشتم، والدينم طبق دستورهاي آييني كه از والدينشان به آنها به ارث رسيده بود، مرا تطهير كردند و همچون شما كه اغلب نام هاي مذهبي را بر خود مي نهيد، مرا با اسامي و الفاظ كتاب مقدسمان مسما ساختند.
از كودكي ام يادم نمي رود،اگر در ساير اوقات نه، حداقل در اعياد مذهبي ،والدينم را مي ديدم كه به رسم نياكانم مراسم مذهبي را به جا مي آورند و بالطبع همچون هركودك ديگري، كوركورانه، صرف با اتكا به اينكه والدينم آن آيين را به جا مي آورند، در خاطرم همان ها نقش بست و وقتي بزرگتر شدم، در مكتب، معلم امور مذهبي از همان ابتداي راه، همان ها را كه از والدينم ناخواسته و ناآگاه در ذهنم گنجانيده شده بود، تبليغ و مهر تأييد نهاد.
خوب، ميخواستي چه بشوم؟ اگر به اين سخن معتقد باشي كه آموخته هاي خردسالي تا بزرگسالي محو نخواهد شد و حتي آينده را نيز تحت الشعاع قرار خواهد داد، من از نظر اعتقادي آن شدم كه والدينم بودند.( خوب تا اينجا شايد نجس بودنم، البته از نظر تو، توجيه شده باشد ، البته شايد)
.
.
.
و امروز، من در كشور تو به عنوان سرباز صلحبان حضور دارم. از ظاهر و لباسم پيداست كه وظيفه ام نبرد است و با تفنگ و خودروي زرهي كه سوارم، بايد از تو و كشورت و صلح شكننده اي كه شايد چندان به نظرت گوارا نيايد، در مقابل هموطنان و همخونهاي ديگرت، حراست كنم.
جنگ واژه زشتي است و در هر لباسي كه باشد و به هر نامي كه خوانده شود، زننده و حاصل آن خونريزي و ويراني است. اگر فكر ميكني مأموريت جنگي من به عنوان يك صلحبان برايم آرماني و مايه خرسندي خاطر است، بايد بگويم اشتباه مي كني. هر روز كه به قصد انجام امور محوله، از پايگاه خارج مي شوم، لحظه شماري ميكنم تا شب شود و روزي ديگر از دوران خدمتم كاسته شود و زودتر اين محيط پر از تنفر و خطر را ترك كنم. ميداني وظيفه ام به چه مي ماند؟ به راه رفتن روي طنابي كه روي رودخانه اي عميق ومواج كشيده شده و دو سر اين طناب، يكي در دست سياستمداران كهنه كار و طراحان استراتژي جنگي نيروهاي متحد است كه حاضرند براي رسيدن به مقاصد سياسي شان، همه چيز از زيباترين ساختمانها و شيك ترين موترها گرفته تا جانهاي شيرين جوانان كشورشان را نيز فدا كنند و سر ديگر آن، در دست شبه نظاميان كشورت است كه دستشان جز فشردن ماشه تفنگ، كار ديگري بلد نيست، جنگجوياني كه تا ديروز هر اقدام جنگي شان ولو به قيمت تخريب خانه و كاشانه بيگناهان و انهدام زيربناهاي اقتصادي كشورت و كشتن زنده جانان به نام اين و آن، نام جنگ مقدس بر خود گرفته بود و امروز همانها در لباس ديگر، چه در داخل يا خارج از كشور، براي شايد هزارمين بار آله دست جهالت خود و دوستان روباه صفت خود شده و همچنان بر آنچه ميكردند، مشغولند.
ميداني، هر روز كه به قصد مأموريت از پايگاه خود خارج مي شوم، اين نگراني همراهم است كه مبادا جهل و حماقت و پول پرستي اين طرف، يا سياست بازي طرف ديگر به قيمت از دست رفتن جان خود و عزيزترين دوستانم تمام شود.
بناءً ، شايد از لابلاي اين حرفها متوجه شده باشي كه بودن من در كشورت، خواست قلبي و شخصي ام نيست، بلكه نوعي اجبار مبتني بر سياست خارجي كشور زادگاهم است.
اگر از حرفهايم قانع شدي، بيا از امروز طور ديگري به همديگر نگاه كنيم، بيا اگر به اصول انساني و بشري و اصول جهاني ، نظر به عقده هاي عقيدتي و جهل درونمان، بي باور هستيم، لااقل از حيات وحش، اصل همزيستي مسالمت آميز را بياموزيم و بكار بريم. مي پرسي واضح تر صحبت كنم، باشد، شايد در برنامه هاي كه از حيات وحش تهيه مي شود، ديده باشي كه چطور اقسام حيوانات در حيات وحش ، با هم، در كنار هم و حتي روي بدن هم زندگي ميكنند، نمونه اش، زندگي بعضي از انواع پرندگان روي بدن تمساح، هزاران سال است كه اين پرنده روي بدن تمساح زندگي ميكند واضح است كه نه پرنده از زيستن روي بدن زمخت تمساح كه هرلحظه با رفتنش به زير آب، جايي براي ايستادن و تغذيه ندارد، دل خوشي دارد و نه تمساح از اينكه بار اضافي مدام روي دوشش باشد، اما جبر زمان و شايد نوعي قدرت و مصلحت ماورايي، آندو را به سكوت و ادامه اين وضع واداشته، وضعي كه هيچ يك شكايتي از آن ندارند و شايد تا ابد هم اين وضع دوام يابد.
امروز، من خوانده يا ناخوانده مهمان كشورت هستم، مهماني كه شايد نزد ميزبان عزيز و شايد حضيض به شمار آيد، مدت اقامتم نامعلوم است و تو وكشورت، باز هم خواسته يا ناخواسته مجبور به پذيرايي از من هستيد، چه اين پذيرايي همچون خوردن ليموشيرين، اولش شيرين و آخرش تلخ باشد و چه منتهاي آمالتان براي رسيدن به آرامش و صلح و تمدن جهاني.
پس بيا، بجاي رد وبدل كردن نگاهها و جملات خصمانه و ترس و احتياطي كه در برخورد با يكديگر، يكي به نام غاصب ، متجاوز و كافر و ديگري بنام تروريست بودن قائليم، را كنار بگذاريم و سكوت و همزيستي مسالمت آميز را كه شايد بهترين آموزه حيات وحش است، روي دست گيريم و وجود همديگر را آرام و با حوصله تحمل كنيم تا روزي چنان شود كه بايد.
دوستان عزيز سلام.
با گسترش تكنولوژي روز و نياز به دانش جديد، بر آن شديم تا از اندوخته هاي علمي و عملي چند ساله خود در راه ترجمه آثار نويسندگان انگليسي زبان در قدم اول و در قدمهاي بعدي با كمك ساير دوستان ، آثار نويسندگان زبانهاي ديگر را به زبان پارسي برگردان و در خدمت علاقه مندان قرار دهيم.
بنده به اين عقيده ام كه همه ما در مقابل زبان مادري خوش مديونيم و بايد در راه اشاعه آن بكوشيم.
كشور عزيزمان افغانستان در طي ساليان اخير، آماج حملات بيشماري بوده كه زبان مادري مان نيز از آن بي نصيب نمانده است. وارد شدن واژه هاي بيگانه از يك طرف و استفاده نامتعادل از لغات انگليسي در لابلاي گفتار پارسي كه متأسفانه اخيراً در بين مردم خصوصاً طبقه باسواد باب شده، باعث صدمه وارد شدن به پيكره زبان پارسي شده و اين خود نگران كننده است.
هدفمان در اين وبلاگ، علاوه بر ترجمه آثار به زبان پارسي دري، اشاعه فرهنگ پاس داشتن زبان پارسي دري نيز مي باشد.
اميدواريم با تكيه بر ارزش وقت، بتوانيم حداقل هر دو روز اين صفحه را به روز كرده و هم ترجمه و هم نوشته هاي پارسي را در آن بگنجانيم.
لازم به يادآوري است كه مترجمان متصدي اين وبلاگ آماده ترجمه هرنوع نوشته، مقاله وداستانهاي كوتاه از انگليسي به فارسي و بالعكس هستند.
به اميد روزي كه در كشورمان علم سالاري و وحدت ملي جاي خصومت هاي فعلي را بگيرد