مطالب قبلي- نشر مجدد
ميرآب شهر ما...
24 دلو 1385
هميشه شنيده بودم كه بشر ترقي پذير است واگر يكبار شانس درخانه آدم را بزند، زندگي ازين رو به آن رو مي شود. اما فكر نمي كردم روزي به چشم خود شاهد اين مسئله باشم. بگذاريد آنچه را ديدم بي كم و كاست برايتان نقل كنم:
ديروز بعداز چاشت كه خسته از درس و مكتب به خانه بر مي گشتم، ديدم كه نل آب پيش روي خانه مان تركيده و تمام كوچه را آب برداشته است. مجبور شدم قبل از اينكه به خانه بروم به رياست مربوطه رفته و نفر موظف را بياورم تا نل را ترميم كند. چون بعدازچاشت بود ازكارمندان فني كسي نبود، خواستم به خود رياست بروم و از رئيس بخواهم كه كسي را براي ترميم نل آب بفرستند اما عسكر موظف دم در گفت: رئيس صاحب جلسه دارند ، و چون جلسه خاص است كسي داخل شده نمي تواند. ناگزير شدم صبر كنم تا كسي از كارمندان پيدا بشه و با من بيايد و نل را ترميم كند. روي نلهاي شكسته قديمي نشسته و باخود فكر ميكردم كه درس فرداي شاگردان را كه در مورد قانون و تطبيق آن در جامعه بود، را چطور و با چه زباني به بچه ها تفهيم كنم تا بهتر درك كرده و در زندگي شخصي شان آن را به كار ببرند. بايد مثالهاي عيني از جامعه مي آوردم و البته خود را براي سئوالات پرسش گر آنها هم آماده مي كردم.
در حاليكه غرق فكر بودم و با خود جوابهاي احتمالي شاگردان را جواب ميگفتم، كسي سرشانه ام زده و گفت: " هان، استاد، اينجا چكار ميكني؟ ديدي كه بالاخره گذر پوست به دباغ خانه افتاد و تو كه هميشه مارا بخاطر بيكاري و بي عاري ملامت مي كردي، حالا به ما محتاج شدي؟" وقتي روي خود را برگرداندم، فكر ميكنيد كي را ديدم. بله، ( شادگل) برادر گل وي. با خود گفتم (شادگل) اينجا چكار ميكنه. راستش خيلي تعجب كردم . شايد اگه بگم (شادگل) كي هست و چه پيشينه اي داره، شما هم مثل من از تعجب شاخ در بيارن. (شادگل) از مهاجرين بيجا شده داخلي بود كه موقتاً در يكي از كمپ هاي مهاجرين زندگي ميكرد. وضع زندگي او و خانواده اش خيلي خراب بوده و چون نه سواد داشت و نه كاري بلد بود، ويلان و سرگردان بود. البته تنها او نبود، اكثر كساني كه چه در كمپ زندگي ميكردند و يا در شهر براي خودشان خانه گرفته بودند، كار درست و مشخصي نداشتند و جز آفتاب نشيني و نشستن به انتظار رسيدن كمك هاي امدادي مؤسسات خيريه، ساعت تيري نداشتند. اما حالا همان شاد گل روبروي مه، با لباسي آراسته و سرو وضعي كه ميگفت حتماً در آنجاپست و وظيفه اي دارد، ايستاده بود.
وقتي شاد گل ديد كه مه از ديدن او تعجب كردم، خنده مستانه و پيروزمندانه اي سرداده و گفت: " هان، معلم صاحب، چرا تعجب كردي؟ فكر كردي اينكه معلم هستي و هميشه از قانون و اينكه هركس بايد بر اساس چيزهايي كه ياد داره به جايي كارمند بشه، گپ مي زني و سخت از گفتن اين گپها خوشحال هم هستي، فكر ميكني در شهر هم اين گپ ها جايي داره ، نه كاكا، اينها همه گپهاي مقبول و كتابي هست كه فقط در جلسه هاي مهم كه خارجي ها و مؤسسات خارجي حضور دارند گفته مي شه، آنهم براي دلخوشي آنها وبس. شايد از ديدن من اينجا تعجب كردي. البته حق هم داري. درسته كه من سواد ندارم و كاري هم ياد ندارم، اما مي بيني كه اينجا آدم مهمي شدم.. از روزي كه از هم قريه هاي ما، در اينجا چوكي هاي بلندي به دست آورده اند، نان ما به روغن شده و سواي اينكه به لطف قوميت و نسبتي كه با آقابالاسرها داريم، به محض استخدام شدن جاي كارمندان سابقه داررا گرفته و در پست هاي بلند با معاش بلند مقرر شديم ، ديگر پيدا پناه هم داريم. تازه تمام رياست و كارمندان ديگه هم در اختيار ما هستند. هروقت مجلسي داشته باشيم يا بخواهيم به قريه هاي اطراف به قوم ديدن برويم يا بنايي داشته باشيم، موترهاي دولتي به اختيار ماست و چون كلان هاي رياست از خويش هاي نزديك هست، تو مارا همه كاره رياست فكر كن."
مه كه از شنيدن حرف هاي دور از انتظار شادگل نزديك بود شاخ در بيارم، مات زده شده و نمي فهميدم كه چي بايد بگم. شادگل كه ديد نزديكه ضعف كنم، دهانش را نزديك گوش مه آورده و گفت:" تازه اينها كه چيزي نيست، همين روزها منتظر باش تا مدير صاحب هم بشم.. آخه بچه رئيس و همچنين بچه هاي يكي دونفر ديگه ازمديران بالا بالا كه هم بازي هاي دوران بچگي مه هستند و به لطف پدرانشان به پست هاي بلند مقرر شدند، به مه قول دادند كه در يكي ازجلسات سري و مهم رياست كه سرها از مي ناب گرم مي شه و بخاطر موفقيت درانجام پلان ها، باده ها باد مي شه، تقرري مه را از ميرآب كلان بگيرند. راستي معلم صاحب، اگه از وظيفه خود ذله شدي و معاش معلمي كفاف زندگي تو را نمي كنه، بيا همينجا پيش ما. كم از كم تو را پياده دم شعبه رئيس ايستاد كرده مي توانم. درسته كه وظيفه پاييني هست، اما اگه زرنگ باشي و راههاي پيدا پناه را بلد بشي، زود از نردبان ترقي بالا شده مي تواني"
مه ديگه چيزي نمي شنيدم، گپ هاي (شادگل) خيلي از چراهاي مغزمن را جواب داده بود. اينكه چرا جريان آب در طول روز نامنظم شده و بعضاً آب قطع است، اينكه چرا سيستم شهري انكشاف نمي كنه و به جاهايي كه نل آب نيست، نل كشيده نمي شود، اينكه چطور يك كارمند ساده صرف بخاطر شناخت با آقابالاسرها، يك شبه مأمور فني ميشه، و در كل اينكه چرا رياست بجاي ترقي رو به بالا، رو به پاين ترقيده است. وقتي امثال شادگل كارمندان فني باشند و جاي كارمندان سابقه دار و باتجربه را بگيرند، ازين بيشتر هم نمي شود انتظار داشت.
از همه مهمتر اينكه تازه مي فهميدم شايسته سالاري و تقرر بر اساس لياقت و ترجيح ضوابط بر روابط يعني چه.
حيران بودم حالا كه همه لغت هاي زيبا و مقدس مانند قانون و شايسته سالاري براي خودم پوچ و بي معني و تهوع آور شده، چطور آنها را به عنوان كلماتي مقدس و لازم الاجرا به بچه ها بفهمانم و از آنها بخواهم كه پايبند اين اصول باشند؟!!
